
گاهی ما کویریم و عشق باران که بر ما می بارد .
یکریز و بی امان . ... اما کویر خشک است ........ اما کویر سفت است .
بارش عشق بر ان فرو نمی رود .
انبوه می شود و راه می افتد . و سیل به پا می کند .
پر هیاهو پر غوغا

و همه می فهمند عشق بر ما باریده است .

زیرا عاشق می شویم و نام این سیل به راه افتاده عشق است .

گاهی اما ما باغیم و عشق برف ........ عشق بر ما می بارد ارام و بی صدا .
خاک باغ نرم است و پذیرا . عشق بر ان می نشیند و ذره ذره در ان نفوذ می کند .
بی هیچ غوغا بی هیچ هیاهو . و کم کم در ان پایین در عمق پنهان سفره های روشن اب
پهن می شود... اما ... ما خاموشیم و دیگر هیچ کس نمی داند عشق بر ما باریده است .
هر چند که اینبار عاشقیم و نام سفره ای روشن اب نیز .............. عشق است !

بامداد
بامداد هجوم عطر
غوغای گنجشکها و خورشیدی که پاورچین پاورچین اوج می گیرد .
ان سوی خیابان
کودکی با تفنگ چوبی اش می گذرد
بوی کافور دستهایش بیداد می کند .
و خورشید می ایستد .

پرنده ها می روند و تو در میان
رویا و کابوس
خمیازه می کشی .
