|
|
|
|
وقتی با طراوت بهار
و شکوه بکر چشمه سار
از خم کوچه با شیطنت می گذری
رایحه ات هوازیان را عاشق می کند
وقتی
با اهوان چشم
و گام های کبک
_ معشوق تنهاییم _ از شرق کوچه می تابی
موسیقی قدمهایت
کسالت خواب بیات دوشین را
از پگاه کوچه می روید
و سرفه خشک پنجره ها
هنگام گشودن دهان به خمیازه
و تنفس هوایی تازه
ارامش محله را می اشوبد
ان گاه
پروانه های سمج نگاه
از پشت پلک پنجره ها گرد قامت تو
بال بال می زنند
و خشم پیرانه سرم
سرشار بغض و کین
سنگی می شود سنگین
بر پنجره های هیز همسایه
بیش از انکه از خواب
بر جهم.
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:24  توسط اریکا
|
|
|