تنها با گلها گويم غمها را چه کسي داند ز غم هستي
چه به دل دارم به
چه کس گويم شده روز من چو شب تارم
نه کسي آيد نه کسي خواند ز نگاهم هرگز راز من
بشنو امشب غم پنهانم که سخنها گويد ساز من تو
نداني تنها همه شب باگلها سخن دل را ميگويم من
چو نسيمي آرام که وزد
بر بستان همه گلها را ميبويم من
تنها با گلها گويم غمها را
چه کسي داند ز غم هستي چه به دل دارم
به چه کس گويم شده روز من چو شب تارم

تنهایی رنگی است بی رنگ که من با عشق آن را رنگی کردم و اکنون تنهایی ام گم شده و من نیز میان تنهایی و عشق و رنگها....

خواهرم از من پرسید : پنج وارونه چه معنا دارد ؟
من خندیدم
گفت: روی دیوار دیدم
باز هم به او خندیدم
گفت: خودم دیدم که
پسر همسایه به دختر همسایه پنج وارونه میداد
آنقدر خندیدم که طفلک ترسید
توی بغلم گرفتمش و بوسیدمش
و با خودم گفتم
بعدها با دیدن بی وقفه درد سقف و دیوار دلت خم گردد
آنوقت می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد...!!!

کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ،
اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ،
اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم